RSS | صفحه اول| ارتباط | درباره

 
 
 

 


welcom welcom

welcom

 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

 

 
پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
زنده هستم ولی ...

به علت نزدیک شدن امتحانات پایان ترم و  و روزهای بس خطرناکی که در پیش دارم فعلا  از اپ کردن معذورم !!!

لطفا از دعای خود ما را بهره مند سازید که در شرایط سخت کنونی شدیدا به ان محتاجم !


جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
بازی وبلاگی

ارمان خان لطف کردن ما رو به یک بازی وبلاگی دعوت کردن ما هم گرچه با تاخیر ولی دعوتشون رو اجابت می کنیم !

کلاس دوم دبیرستان بودم تقریبا ده روز مونده بود به عید معلما هم می گفتن شما باید تا خود 28 بیاد مدرسه ما هم که دیگه حال و حوصله مدرسه رفتن نداشتیم گفتیم کاری کنیم کارستان ! یک برگه با امضاء مدیر و با ارم مدرسه درست کردم توش نوشتم بنابر بخشنامه های رسیده از وزارت اموزش و پرورش و به جهت رفاه حال دانش اموزان محترم و خانواده هایشان از تاریخ 23/11کلیه مدارس تعطیل می باشد! و در بیشتر تابلوهای اعلانات مدرسه زدم .زنگ تفریح که شد  غوغایی به پا شد انقدر این اعلامیه ها طبیعی بود که همه ی بچه ها باور کرده بودن  واقعا مدرسه تعطیله . تا اینکه چند نفر رفتن به ناظم گفتن و اون با یک عصبانیتی اومد واعلامیه ها رو پاره کرد و گفت اگه بفهم کار کدوم پدر سوخته ایی بوده پروند شو می زنم زیر بقلش ! خوشبختانه چون هیچ کسی اطلاع  نداشت که کار من بوده لو نرفتم .در نهایت هم از 25 به بعد دیگه مدرسه تعطیل شد.

 

کسایی که هم سن من بوده باشن و هم اهل سینما می دونن که تابستان سال 78  فیلم مصائب شیرین در سینما ها اکران شد و دیدنش برای زیر 18 ساله ها ممنوع بود .ما هم  گفتیم اینجوری که نمی شه ما باید حتما این فیلمو ببینیم گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم  با پسر داییم به این نتیجه رسیدیم که شناسنامه هامون رو جعل کنیم.  به روش کلک رشتی یک کپی از شناسنامه مون گرفتیم و بعد روی سن کپی  رو لاک گرفتیم و یک چند سالی سنمون رو زیاد کردیم و دوباره ازش کپی گرفتیم به نظر مون که خیلی طبیعی می اومد من و پسر داییم و خواهرم که بالای هجده سال بود با هم رفتیم سینما عصر جدید  بین اون سه تا متصدی سینما به من گیر داد وگفت اقا شما هجده سالت هست ؟ منم گفتم بله اقا کپی شناسنامم هم  همراهمه ، گفت نشون بده ببینم  ما هم کپی رو نشون دادیم  یک نگاهی کرد و گفت بفرمایید حالا نمی دونم  واقعا فهمید و به روی ما نیاورد یا اصلا نفهمید بالا خره ما رفتیم فیلم و دیدیم چه فیلم مزخرفی هم بود حیف اون همه زحمت.

 

یک بار هم با چند تا از بچه های دانشگاه از قم پنج نفره نشستیم پشت پراید خیلی خوش گذشت فقط وقتی رسیدیم تهران نمی تو نستیم چند قدم راه بریم تا چند روز بدنم درد می کرد .

 

یک بار هم می خواستم عکس رادیولوژی بگیرم بییمه ام تموم شده بود گواهی اشتغال به تحصیلم نداشتم حوصله هم نداشتم برم یک کاره گواهی رو بگیرم و دوباره بیام تهران، عکس رادیو لوژی مورد نظر هم خیلی گرون بود ما گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم هیچی مطابق معمول این بار هم دست به دامن جعل اسناد شدیم  اما این بار به صورت حرفه ایی تر و توسط کامپیوتر یک گواهی ایی درست کردم که نگو وقتی گواهی اصلی که تاریخش گذشته بود و گواهی جعلی رو به هر کی نشون می دادم همه می گفتن جعلیه اصله ! خلاصه دفتر چه بیمه مون رو با کمال موفقیت تمدید کردیم و عکس رو هم با کمال موفقیت گرفتیم . ما هم برا خودمون یک پا جاعلیم !

 

یک بار هم با چند تا از بچه ها می خواستیم بیایم تهران ولی یک کلاسی داشتیم  که بین دوتا تعطیلی بود این استاد ما سالها پیش از شریف فارغ التحصیل شده بود ولی فقط ادعا داشت و هیچی حالیش نبود. کلاس ما بعد از ظهر بود ولی ما زودتر می خواستیم برگدیم تهران . این استاد ما یک کلاس هم صبح داشت تصمیم گرفتیم بریم سر کلاس صبحش ، وقتی استاد می خواست حضور غیاب کنه از ما پرسید چرا الان اومدید شما که مال کلاس بعد از ظهرید ؟ نمی دونم چرا من یک دفعه گفتم استاد چون هیچ کدوم از بچه های بعد از ظهر نیومدن ما هم می خوایم بریم تهران . استاد هم چشمش برقی زد و فکر کرده بود واقعا اینطوریه و کلاس تشکیل نمی شه و به همین خیال سر کلاس نمی ره و بچه ها هم که بیشتر شون به خاطر همین یک کلاس از تهران با اتوبوس صبح اومده بودن و می بینن استاد نیست کلاس و می گذارن رو سرشون ، ریسس گروه هم که می دونسته استاد مورد نظر صبح اومده تعجب می کنه که چرا الان نیست و  دنبالش تمام دانشگاه رو می گرده تا بالاخره می فهمه طرف فارغ از تمام این وقایع تو خوابگاه اساتید گرفته خوابیده و با حالت نچندان خوشایندی می ره بیدارش مکنه. بچه ها می گفتن وقتی میاد سر کلاس اگه کارد بهش می زدی خونش در نمی یومده ! بعد هم می گه یک سری که تربیت خانوادگی ندارن استاد رو سر کار می گذارن اسم همشون و می دونم پدر شون و در میارم این ترم همچین حالی ازشون بگیرم تا بفهمن من کی هستم ! خلاصه از ترسمون ما تا چند جلسه سر اون کلاس نمی رفتیم تا اینکه یکی از بچه ها جرات می کنه و می ره پاچه خواری استاد  و می گه منظوری نداشتیم و از این جور صحبتا ، شانس ما اون روز حالش خوب بوده می گه اشکال نداره بیاد سر کلاس. ما هم که دیگه قید اون درسو زده بودیم نمره شو در بهترین شرایط 10 در نظر می گیریم  اون ترم 20 واحد که 19 واحدش تخصصی بود ورداشته بودم خالاصه  سر تون و درد نیارم اخر ترم که نتایج رو اعلام کردن درسی رو که من برای خودم 17 در نظر گرفته بودم (دیجیتال) و واقعا هم حقم بود رو بهم دادن 10.5  که تازه جزء ده نفر قبولی بودم و یک درس سه واحدی دیگه رو که فکر می کردم بشم 15 شده بودم 12 و فقط نمره همین یک درس باقی مونده بود خلاصه پی مشروطی رو به تنم مالیده بودم که با کمال تعجب دیدم در مدار 2 که استادش ما رو تهدید به مرگ کرده بود شدم 18 بالاترین نمره کلاس ! اصلا فکرشو نمی کردم  خلاصه در کمال ناباوری از مشروطی جستیم !!!

 

ما یک اسیاب برقی ایی داشتیم که تیغش کند شده بود با خودم گفتم مگه می شه علی مهندس جایی باشه و چیزی خراب باشه ! تصمیم گرفتم تعمیرش کنم ، تیغ اسیاب رو به واسطه ی وا کردن موتور و دیگر اقلام اسیاب در اوردم و خلاصه هر جا که گشتم تیغ نو شو پیدا نکردم و تصمیم گرفتم فعلا به همین تیغ از کار افتاده قناعت کنم .بعد که دل روده اسیاب رو با مصیبت جاسازی کردم دیدم چند تا شی اضافی مونده هرچی فکر کردم اینا مال کجا ست تنها به یک نتیجه رسیدم اون هم اینکه احتمالا ضرورتی به وجودشون نیست و اضافین ! وقتی  اسیاب رو به برق زدم دیدم حتی روشن هم نمی شه چه برسه به انجام عمل اسیاب !!! فایده این کار این بود که متوجه شدم برای درا وردن تیغ اسیاب راه بسیار راحت تری هم هست !

 

پی نوشت : چون از تاریخ این دعوت چند وقتیه که گذشته فکر می کنم بهتر کسی رو دعوت نکنم.


دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387
ملی شدن صنعت نفت

در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدالحسین هژیر وزیر دربار توسط جمعیت فداییان اسلام ترور شد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت در اثناى برگزارى انتخابات مجلس شانزدهم، جبهه ملى تشکیل شد و هشت تن از نامزدهاى متعلق به این گروه وارد مجلس شدند. دکتر مصدق بالاترین رأى تهران را از آن خود کرد و به همراه پنج تن از دیگر اعضاى جبهه ملى به عضویت کمیسیون 18 نفره نفت در آمد. این کمیسیون پس از بحث و بررسی هایى که از 30 خرداد 1329 آغاز شده بود، در تصمیم جلسه مورخ 4 آذر، لایحه نفت را براى استیفاى حقوق ایران کافى ندانست و آن را رد کرد. در همان جلسه، جبهه ملى پیشنهاد ملى کردن صنعت نفت را مطرح کرد، اما کمیسیون آن را نپذیرفت. ماه بعد مجلس نیز، نظر کمیسیون نفت را تأیید کرد.

رزم ارا که از مدافعان قراداد 1923 بود که به واسطه ان به مدت 60 سال یعنی تا سال 1368 انگلیسیها امتیاز
اکتشاف و استخراج و فروش منابع نفتی ایران را بدون هیچ الزامی به ارائه صورت عملکرد به دولت ایران بر عهده داشتن .

او به ناچار در اثر فشار های دکتر مصدق وافکار عمومی در تاریخ 2 اسفند در جمع اعضاى کمیسیون نفت مجلس، موافقت خود را با اصل ملى شدن نفت اعلام کرد.در تاریخ 12 اسفند، سفیر انگلیس به اتفاق « نورث کرافت »، نماینده شرکت نفت ایران و انگلیس ، به ملاقات رزم آرا رفت و مخالفت انگلستان را با هرطرحى که متضمن ملى شدن صنعت نفت، هرچند در آینده دور باشد، اعلام کرد.  غافل از اینکه افکار عمومى و اوضاع مجلس به گونه اى بود که دولت نمى توانست براى جلوگیرى از این امر اقدام مؤثرى بکند. به همین دلیل، آنها خیال انحلال مجلس را نیز در سر مى پروراندند. براى این کار، دستور شاه مورد نیاز بود. اوضاع شاه نیز متزلزل تر از آن بود که بتواند چنین خطرى را به جان بخرد. آیت ا… کاشانى و فداییان اسلام از عموم طبقات جامعه دعوت کردند تا براى گوش فرا دادن به سخنرانى 12 اسفند در باب «مقدرات ایران و نفت» در مسجد سلطانى ( شاه)گرد آیند. در این تب و تاب، رزم آرا مجدانه مى کوشید تا تصمیم گیرى در این باره را به تعویق اندازد. اما روز 16 اسفند گلوله خلیل طهماسبى، از اعضاى « فداییان اسلام»، رزم آرا را از پاى در آورد. فرداى آن روز در حالى که جامعه را شور و شعف و اعضاى مخالف کمیسیون نفت را رعب و وحشت فرا گرفته بود، مصدق پیشنهاد ملى شدن صنعت نفت را یک بار دیگر به رأى گذارد که این بار به اتفاق آرا تصویب شد.

شرکت نفت ایران وانگلیس هنوز امید داشت نمایندگان وابسته به انگلستان که تعداد آنها در مجلس کم نبود، با نظر کمیسیون مخالفت ورزند ، اما اوضاع بحرانى تر از آن بود که نماینده اى جرأت کند برخلاف انتظار افکار عمومى رأى دهد. درجلسه مورخ 24 اسفند مجلس، از 131 نماینده تنها 95 نفر در جلسه حضور یافتند و گزارش کمیسیون نفت را به اتفاق آرا تایید کردند.

متن پیشنهاد تصویب شده

به‌نام سعادت ملت ایران و به‌منظور کمک به تأمین صلح جهانی، امضاکنندگان ذیل پیشنهاد می‌نمائیم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی اعلام شود یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره‌برداری در دست دولت قرارگیرد

تصویر:مصدق تایم.jpg

مجلس سنا هم در تاریخ 29 اسفند گزارش مجلس را تصویب کرد. به این ترتیب، نوروز سال 1330 به کام مردم، شیرین تر از هرسال دیگر شد. این نهضت، تازه اولین گام موفقیت آمیز را برداشته بود و تا به سر منزل مقصود رسانیدن این هدف، راه درازى درپیش داشت. شرکت نفت انگلیس و ایران به تکاپو افتاده بود تا به هرترتیب ممکن، مانع از تحقق اصل ملى شدن نفت شود. تا آنجا که به دولت متبوع خود، اشغال نظامى آبادان و دراختیار گرفتن مناطق نفتى را توصیه کرد. دیگر شرکت هاى نفتى نیز از فراگیر شدن این نهضت در سایر مناطق نفتى جهان به ویژه خاورمیانه نگران بودند.

مصدق که خود طلایه دار این نهضت بود، مشکلات و دردسرهاى فراوانى را به جان خرید تا امورات نفت را به سود ملت سر و سامان دهد.
پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق با وجود خیانتهای شاه و بعضی از اطرافیانش عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به یک پیروزی بی نظیر دست یافت او که سمت نخست وزیرى را نیز به عهده گرفته بود، با استقبال از میانجی گرى مقامات آمریکایى تلاش کرد تا ضمن اجراى اصل ملى شدن نفت، اختلاف های موجود را مسالمت آمیز حل و فصل کند. اما فشارهاى اقتصادى و سیاسى خارجى به تدریج توان دولت را تحلیل برد. توطئه گری هاى مداوم عمال انگلیس، خیانتهای شاه و دربار همچنین بعضی از نزدیکان مصدق ،اقدامات نابخردانه حزب توده، دودوزه بازی هاى آمریکا و … زمینه ساز انشقاق در میان نقش آفرینان این نهضت شد و کام استقلال طلبان آزادى خواه را تلخ کرد.
مصدق این نهضت را چنان به پیش برد که دولت های بزرگى، چون آمریکا و انگلیس، براى تأمین منافع خود در ایران، به ناچار ننگ کودتاى 28 مرداد 1332 را به جان خریدند. به این ترتیب، مصدق اگرچه از مسند نخست وزیرى افتاد، اما برمسندى نشست که تا به حال برقرار و پا بر جاست.

 

همیشه این افتخار بزرگ در شلوغی نوروز گم می شه ولی باید قدرش و دونست و ازش درس گرفت در ضمن سال نو مبارک .

 

پی نوشت :

 منابع:1 -سایت افتاب نیوز و عسلویه 2-ایران بین دو انقلاب  نوشته یرواند ابراهامیان

 


جمعه 10 اسفند ماه سال 1386
شعبان بی مخ - قسمت اول

همیشه به خاطر علاقه ایی که به وقایع ملی شدن صنعت نفت داشتم شخصیت شعبان جعفری (شعبان بی مخ ) سمبل لمپنیسم ایرانی در دهه 30 شمسی که نقش مهمی در کودتای سال 32 داشته برام جالب بود ودوست داشتم بدونم واقعا چه شخصیتی داشته .

شعبان جعفری با پرچمی در دست، در فعالیت‌های انتخاباتی مجلس دورهٔ هجدهم (عکس از آرشیو «واتیمور»، عکاس «تایم-لایف»)

 

چند هفته ی پیش بالاخره دل وزدم به دریا و رفتم کتاب خاطرات شعبان جعفری به کوشش هما سرشار رو خریدم کتاب نسبتا جالبیه البته به گفته ی خانم سرشار نسخه ی چاپ شده در ایران کم و بیش دست خورده .نسخه ی چاپ شده در امریکا توسط نشر ناب ودر485 صفحه چاپ شده و در ایران هم به فاصله ی کمی بعد از انتشار در امریکا در 484 چاپ شد ( نسخه ی نشر ثالث).وبا مطالبی که در مورد این کتاب خوندم بیشتر به نظر می اد قسمتهایی که به بعضی از خصوصیت های اخلاقی جعفری می پردازه سانسور شده باشه .به هر حال خوندن این کتاب باعث شد در حالی که بی مخ های جدیدی در ایران دارن زندگی می کنن و یا هر از چند گاهی متولد می شن تصمیم بگیرم  چند یادداشتی درباره این مو ضوع بنویسم وامیدوارم بتونم تا 28 مرداد سال اینده تمومش کنم !

"هما سرشار" از یهودیان مقیم امریکاست که به همراه خانواده‌اش در کارهای انتشاراتی فعالیت دارند. فرزند وی "هومن سرشار" اخیراً کتابی با نام "فرزندان استر" ( مجموعه مقالاتی درباره یهودیان و حضورشان در ایران) توسط انتشارات "کارنگ" در سال 84 ترجمه و منتشر کرده است. هما سرشار در مقدمه کتاب خود می‌نویسد که فکر ضبط و انتشار خاطرات جعفری، اولین بار پس از ملاقاتی با وی در سال 1986 به ذهنش رسیده است.

شعبان جعفری و هما سرشار

* هما سرشار: شعبان جعفری را برای نخستین بار در 15 جولای 1986 در لس‌آنجلس دیدم…هنگام احوالپرسی چشم بر زمین دوخته بود که نگاهش با نگاه منِ - زن غریبه - برخورد نکند. (ص7)

یکی از مشخصه های شناخته شده شعبان همنشینی نا مش با واژه ی بی مخ است که حتی در دورترین نقاط ایران لفظی شنا خته شده بود یه گونه ایی که حتی در محاورات و لطیفه های روزانه مردم جای گرفته بود .شهرت شعبان انچنان زیاد بود که حتی شهرت امیران و وزیران هم به پایش نمی رسید .

شعبان علت معروف شدنش به بی مخ را  در کتاب خاطرات خود این چنین بیان می کند :

* چرا این لقب «شعبون بی‌مخ» را به شما دادند؟ …معلم که می اومد و بچه‌ها میخواستن برن دستشویی، اینجوری میکردن ‍‍‏‏‏‏[انگشت سبابه را به نشان اجازه‌گرفتن بالا می‌برد‏‏] آن وقت معلم می‌گفت: «برو!» من این کارو نمی کردم، هر وقت می خواستم راهمو می‌کشیدم می‌رفتم بیرون. اون وقت معلمه با انگشت میزد به شقیقه‌ش و به بچه‌ها می‌گفت: «مخش خرابه! مخ نداره!» از همون جا اینا اسم ما رو گذاشتن «بی‌مخ». (ص38)

* من در اتاق شهردار رو باز می کردم یهو می رفتم تو بعدا اینا می گن مخ نداره (ص 365)

و اولین باری را که وارد زندان شده را اینچنین شرح می دهد :

* اولین دفعه که افتادم زندان پونزده سالم بود به چه جرمی زندان افتادید؟ تو محل دعوا کردیم. از همین کارایی که می کردیم دیگه! …همدوره‌های شما چه کسانی بودند؟ … مثلاً سیداکبر خراط بود، محمد آهنگر بود که اعدامش‌کردن. ناصر فرهاد بود که موهای بور و چشای زاغ داشت. اونم به جرم دو فقره قتل اعدام شد. اولیش امیر بود، بهش می‌گفتن امیر آهنگر، دومیش تقی بارفروش بود. بعد ناصرم اعدام ‌کردن. همه رو اعدام‌کردن. (ص29و28)

شعبان که برای تو جیهه کردن کارهایش خود را تاجبخش و شاه دوست معرفی می کندو معلوم نیست با این مشخصات چرا از رفتن به سربازی و خدمت به وطن و شاه طفره می رود؟

* ... به حساب از رو بیکاری رفتیم نقلیه. وقت سربازیم نشده بود هنوز. یه سال مونده بود. باید بیست ساله برم سربازی، من نوزده رفتم اونجا اسم نوشتم. بعد دیدم تعلیم سخته، هی‌فرار می‌کردیم... (ص47)

                                                                                                      

                                                                                                   ادامه دارد ...

 

پی نوشت :

منابع : کتاب خاطرات شعبان جعفری نوشته ی هما سرشار و نقدی برکتاب خاطرات شعبان حعفری نوشته خ.فروغی مجله نگین شماره 24


شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
سه سال گذشت

 سه سال وبلاگ نویسی تجربیات ارزشمندی داره اشنا شدن با تفکر دیگران که هدف اصلی من ازدرست کردن اینجا بود. توی این سه سال سعی کردم هدفم این باشه که به هر قیمتی بازدید کننده جذب نکنم وتنها برای بدست اوردن کامنت برای بقیه کامنت نگذارم  و به خاطر ارزشی که اون نوشته داره براش نظر بدم  و امیدوار هستم که بر این نظر باز هم باقی بمونم و امیدوارم کسایی هم که اینجا کامنت گذاشتن تفکر شون همین بوده باشه. البته نوشته هام گاها هم بدون ایراد نبوده که برخیش رو دوستانی متذکر شدن که جای تشکر داره . فکر می کنم بزرگترین مشکل اینجا اپ کردنشه که باید بگم ما یک سر داریم و هزار سودا ! ولی سعی می کنم به روز تر باشم . از دوستانی که اینجا می ان می خوام نظراتشون در مورد اینجا رو بگن تا ببینیم مشکل کجاست . پیشاپیش از انتقادات شما استقبال می کنم.

 

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم اموخت

(دکتر علی شریعتی )


                                                                                                

 

                                

 

         

 

© Copyright 2004-2007, tamas.blogsky.com. All rights reserved.